دخترعزیزم مهدیسدخترعزیزم مهدیس، تا این لحظه: 19 سال و 3 ماه و 16 روز سن داره
مهرسانازممهرسانازم، تا این لحظه: 13 سال و 9 ماه و 3 روز سن داره

ماه وخورشید مامان وبابا

خاطرات مهدیس ومهرسا در عید

سلام دخترهای گلم الان که اومدم براتون بنویسم  مهرسا خانوم خوابه  کنار باباش مهدیس  هم داری کارتون میبینی              مهرسا نازم تو خیلی بد اخلاقی میکنی حسابی یه موقعه های از دستت کلافه میشم اگه بابا نبود ارومم نمیکرد نمیدونستم چه کنم اخه پیش هیچ کس بند نمیشی تا میای بغل خودم اروم میشی مهدیس نازم توهم که داری کیف میکنی با این روز های تعطیل 3روزپیش یعنی 1شنبه رفتیم خونه مامانی ناهار اونجا بودیم بعد از اون رفتیم خونه عمه انسیه خیلی به شماخوش گذشت مهدیس خانم بعد از اونجا با همه عمه هارفتیم شام بیرون فرحزادتو خیلی بهت خوش گذشت کلی از دستت خندیدیم  مهرسا نازنازی...
14 فروردين 1392

ازمسافرت برگشتیم

دیشب ساعت 9شب از مسافرت برگشتیم خدا روشکر مسافرت خوبی بود مهدیس نازم تو که خیلی بهت خوش گذشت حسابی اونجا بازی کردی با افسانه وپارسا کیف کردی مهرسا نازم توهم که اب وهوا خوب بهت ساخت وخدارو شکر حسابی خوابیدی من وباباحامد هم تصمیم گرفتیم مهمونی اونجا بدیم به خاطر اینکه امسال با به دنیا اومدن مهرسا ناز نازی خیلی سخته مهمونی دادن اونجا هم خدا خیر بده عمه معصومه وعمه اکرم اگه نبودن که هیچ کاری نمیتونستم بکنم با وجود مهرسا جوجه هم پای مردها بود خلاصه که خیلی خوش گذشت یه سری عکس هم میزارم  از مهدیس ومهرسا با عمه هاتون انداختید ...
10 فروردين 1392

اولین مسافرت مهرسا نازنازی

سلام دخترهای نازم امروز داریم میریم مسافرت داریم میریم موسی اباد دهات باباجون اینها الان هم منتظریم ساعت 8بشه حرکت کنیم گفتم بیام قبل از حرکت بنویسم چند روزی بود وقت نکرده بودم بیام داخل وبلاگتون براتون بنویسم مهرسا نازم تو این چند وقت خیلی بیتابی کردی از بی خوابیات چی بگم امیدوارم زود زود خوب بشی دست از این بی خواییات برداری توهم مهدیس گلم این چند وقت خیلی خوشحاال بابت این کهعاشق عید دیدنی هستی انشالا همیشه اینجوری خوشحال باشی عشقم النم باید برم انشالا توسفر مهرسا ومهدیس خوب باشن وبهمون خوش بگذره به امید خدا
7 فروردين 1392

سال 92 و اتفاقات 2روز ماه فروردین

سلام دخترهای گلم سلامی به زیبای گلهای بهاری سلامی به زیبای تخم مرغ رنگیهای سفره هفت سین سلام به شما دوتا که نفس من و  بابا به نفس شما بنده وارد سال جدید شدیم امروز 92.1.2تونستم بیام براتون تو وبلاگ بنویسم ازاین که باتوکل به خدا و وجود شما دوتا سال جدید شروع کردیم من وباباحامد با این  که اخر سال 91 خیلی  بدوبدو داشتیم از خرید عید بگیر خرید برا بابا حامد وکارهای باقی مونده خونه ولی  خلاصه تموم شد سپری کردیم این روزهارو وارد سال جدید شدیم مهرسا نازم امسال اولین سالی بود که تو کنار من وبابا وابجی مهدیس هستی ما خیلی خوشحالیم که تو کنار ما هسنی با این که امسال با وجود تو من سر سفره هفت سین نتونستم یه مو سشوار کنم یا یه ذر...
2 فروردين 1392